شما اینجا هستید: صفحه اصلیمدیریت فرهنگیتوسعه فرهنگ فرآیندی از تحقق کمالات انسانی است

توسعه فرهنگ فرآیندی از تحقق کمالات انسانی است مطلب ویژه

سه شنبه, 19 بهمن 1395 10:27

توسعه فرهنگ فرآیندی از تحقق کمالات انسانی است

رهنگ (از ریشه لاتین cultura و از colere به معنای ترویج کردن) معمولاً به الگوهای فعالیت انسانی و ساختار نمادهایی که اهمیت و نفوذ چنین فعالیتهایی را تشریح می کند اشاره دارد و معرف مجموعه ای از نمادها و مفاهیمی است که پدید آورندگان آنها با یکدیگر اختلاف دارند، فاقد مرز کاملاً مشخصی هستند، بر یکدیگر تأثیر می گذارند و هر یک با دیگری رقابت می کنند.

این مقوله به موسیقی، ادبیات و هنر، سبک و سیاق زندگی، نقاشی، مجسمه سازی، تئاتر، فیلم و مسایل مشابه اشاره دارد و هر چند بسیاری آن را با مصرف و کالاهای مصرفی همسان می دانند، اما انسان شناسان معتقدند این مبحث نه تنها مصرف کالاها بلکه فرآیند عمومی تولید و عرضه آنها را نیز در بر می گیرد. علاوه بر این، موضوعاتی همچون ارتباطات اجتماعی و آداب و رسومی که چنین موضوعات و مراحلی در آن وجود دارد را نیز شامل می شود. با این حال، فرهنگ بدین معنا را می توان در برگیرنده هنر، علم و حتی نظامهای اخلاقی دانست.

انسان شناسان معمولاً بیشترین کاربرد عنوان «فرهنگ» را در اشاره به مجموعه فعالیتهایی که برای برقراری ارتباط انسان با دیگران انجام می پذیرد، می دانند. فرهنگ «راه چگونه زیستن در یک جامعه کامل» نیز نامیده شده است که در نتیجه مفاهیمی چون آداب، پوشش، زبان، دین، مراسم و هنجارهای اخلاقی همچون قانون و اخلاق و نظام اعتقادی را دربر می گیرد.

معانی متفاوت فرهنگ، بازتابی از تفاوت نظریه ها برای درک و یا سنجش کنشهای انسانی است. دستخطی از «تیلور» در خصوص چشم انداز انسان شناسی اجتماعی در ۱۸۷۴ انگلستان به دست آمده است که در آن مشخصه های فرهنگ را این چنین عنوان می کند: «فرهنگ و یا تمدن در حواس گسترده ژنتیکی که ترکیبی از دانش، اعتقادات، هنر، اخلاقیات، قانون، رسوم و امکانات و عادات اکتسابی دیگراست، متمرکز می باشد و توسط انسان به عنوان عضوی از جامعه توسعه می یابد.»

سازمان فرهنگی، علمی و آموزشی سازمان ملل متحد (یونسکو) در سال ۲۰۰۲ در تعریفی از فرهنگ متذکر می شود: «... فرهنگ مشخصه های معنوی، مادی، فکری و احساسی سیمای جامعه یا گروه اجتماعی و آنچه آن را دربر می گیرد، به اضافه هنر، ادبیات، سبک و سیاق زندگی، راههای زندگی با یکدیگر، نظامهای ارزشی... و اعتقادات است.»

در حالی که این دو تعریف در برگیرنده یک سطح از مفهوم فرهنگ است و نمی توانند دربر دارنده بسیاری از موارد استفاده این مفهوم باشند، در ۱۹۵۲ «آلفرد کروبر» و «کلاید کلوهن» فهرستی از ۱۶۴ معنی متفاوت فرهنگ و بررسی شاخص مفاهیم و معانی آن را تهیه کرده و پس از بررسی تعاریف، آنها را در شش مقوله تعریف توصیفی (مانند تعریف تیلور)، تعریف تاریخی (با تأکید بر سنن)، تعریف هنجاری (با تأکید بر ارزشها و مقررات) و تعریف روانشناختی (با تأکید بر یادگیری و عادات)، تعریف ساختاری (با تأکید بر الگوها) و تعریف ژنتیک (با تأکید بر ایده ها و نمادها) گنجاندند.

این تعاریف و بسیاری از این دست، فهرستی از عناصر فرهنگ نظیر قانون، لوح سنگی و یا مراسمی از ازدواج را عرضه می کند. آنها در محدوده ای از زمان و در دوره ای از مختصات جغرافیایی برای فرد رخ می دهند و سپس از آن خارج می شوند.

«لسلی وایت» که به شدت از تطورگرایی دارمین و نظریه اقتصادی مارکسیسم متأثر بود، عامل اساسی تکامل فرهنگی را انرژی می داند. وی در اثر «تکامل فرهنگ ( پیشرفت تمدن تا سقوط روم)» درباره سیر تحول فرهنگ و اینکه چرا ملتها بر طبق فرهنگ خویش رفتار می کنند، بحث می کند و می کوشد تکامل فرهنگ را از دیدگاه پیشرفت تکنولوژیک شرح دهد. از نظر او، تکنولوژی شالوده و عامل تعیین کننده نظامهای فرهنگی است. وی چهار نوع از اجزای سازنده نظامهای فرهنگی را از یکدیگر متمایز می کند:

تکنولوژیک (صناعتی)، اجتماعی، عقیدتی (ایدئولوژیک) و عاطفی (نگرشی)

عامل تکنولوژیک، عامل بنیادی است که سه تای دیگر وابسته به این عاملند.عامل تکنولوژیک صورت و محتوای بخشهای اجتماعی، فلسفی و عاطفی را تعیین می کند و می توان اثبات کرد که تمام موجودات زنده تنها در صورتی می توانند حیات فردی خود را حفظ کنند و به بقای خود ادامه دهند که حداقلی از سازگاری با جهان خارج را تأمین و برقرار سازند. برای این هدف باید بخورند، خود را از گزند آسیبهای طبیعی ایمن بدارند و در برابر دشمنان به دفاع بپردازند. این فرایندها در مفهوم گسترده فرایندهای تکنولوژیکند؛ یعنی به وسیله ابزار مادی، ماشینی، زیست فیزیکی و زیست شیمیایی صورت می پذیرند.

  • فرهنگ به عنوان تمدن

تصور غالب افراد از فرهنگ، تصوری است که در کشورهای اروپایی از قرن ۱۸ و اوایل قرن ۱۹ رشد یافته است. این تصور، برآیندی از نابرابری بین جوامع وقدرتهای اروپایی و مستعمرات آنها در نقاط مختلف دنیاست.

بر اساس این تفکر هر فرد می تواند تعدادی از کشورها و ملتها را به عنوان متمدن تر طبقه بندی کند. بسیاری از تئوری پردازان فرهنگی تلاشهایی را برای حذف فرهنگ توده و عوام پسند از مفهوم فرهنگ انجام داده اند. تئوری پردازانی همچون «متیو آرنولد» (۱۸۲۲-۱۸۸۸) به فرهنگ به عنوان برآیند ساده ای از بهترین افکار و گفته ها در جهان می نگرند. آرنولد جوامع توده وار فرهنگی را با جوامع هرج و مرج و یا آنارشی مقایسه می کند. در این قیاس، فرهنگ کاملاً با مقوله تربیت در جوامع مرتبط است. او از این واژه برای شیوه ای از پالایش رفتار انسانی استفاده می کند: «... فرهنگ فرایندی از تحقق کمالات انسانی است که توسط ابزارکسب دانش به وجود آمده است.

این مقوله شامل تمامی موضوعاتی است که غالب آنها برای ما اهمیت دارند و نیز بهترینهایی که در جهان تصور گردیده و گفته شده است.»

فرهنگ به فعالیتهای برگزیده همچون موزه داری، هنر و موسیقی کلاسیک اشاره دارد و واژه «نخبه» وصف حال افرادی است که در خصوص این مسایل آگاهی دارند و یا در بخشی از این فعالیتها، ایفای نقش می کنند. این طبقه معمولاً واجد فرهنگ بالا (با فرهنگ) تلقی می گردند.

از قرن ۱۹ میلادی به بعد، برخی از منتقدان اجتماعی مقایسه میان عالی ترین و پست ترین فرهنگها را پذیرفتند؛ اما همچنان نگران تحریف فرهنگ عالی بودند که ممکن بود فساد و یا پیشرفت غیر طبیعی آن سرشت ذاتی افراد را محو کرده و تغییر شکل دهد. در این واکاوی، موسیقی قومی (به عنوان محصولی از قشر کارگر) از روی صداقت تبیینی از زندگی طبیعی و موسیقی کلاسیک، به نظر سطحی و رو به انحطاط می آمد. به همین میزان این دیدگاه اغلب مردم بومی را به عنوان «وحشیان اصیل» توصیف می کرد. زندگی صحیح و بی نقص، ساده و بی نقص در برابر طبقه نظام سرمایه دارغربی.

  • فرهنگ به مثابه باور جهانی

در طی دوره رمانتیک در آلمان، مطالعات پژوهشگرانی که به حرکات ناسیونالیستها علاقه مند بودند، به عنوان مبارزه ناسیونالیستی برای ایجاد آلمانی به دور از قلمرو شاهزادگی مختلف اندیشه ای که شمول بیشتری داشت با عنوان «فرهنگ به مثابه عقیده جهانی» رشد یافت. در این شیوه تفکر، یک عقیده جهانی مشخص و مقایسه ناپذیر به توصیف هر یک از گروه های نژادی می پردازد. اگرچه این دیدگاه شمول بیشتری از نظریات پیشین دارد، اما این دیدگاه تنها برای تمییز «متمدن»، «بدوی» و یا فرهنگهای قبیله ای معتبر شناخته می شود.

از حدود قرن ۱۹، انسان شناسان اصطلاح فرهنگ را برای تعریف گسترده و برای تنوع وسیع تر جوامع به کار بردند و با توجه به تئوری سیر تکاملی، نتیجه گرفتند که تمامی موجودات انسانی به یک شیوه رشد می کنند و این واقعیت تمامی فرهنگهایی را که ضرورتاً در بسیاری موارد پیامد سیر تکاملی انسان است، دربر می گیرد. آنها همچنین نشان دادند بسیاری از مخالفتها برای استفاده فرضیه زیستی و شرح اختلاف میان فرهنگهای خاص، رویکردی است که پیشتر یک شکل و یا بخشی از قسمتهای جامعه مقابل هم و نیزمراحل سلطه و مقاومت را نشان می دهد.

در ۱۹۵۰ میلادی «خرده فرهنگها» به عنوان گروههایی با خصوصیات متمایز، در درون فرهنگی بزرگتر به موضوعی برای تحقیق جامعه شناسان تبدیل شدند و از همین رو قرن بیستم به دوره « فرهنگ واحد» شهرت یافت.

  • فرهنگ به مثابه نمادها

دیدگاه نمادین به فرهنگ، میراث کلیفورد گیرتز و ویکتور ترنر است. گیرتز در اثر معروفش «تفسیر فرهنگها» با بیرون کشیدن فرهنگ از حوزه مادیات و قرار دادن آن در حوزه نماد و نشانه شناسی، تعریف خاص خود را از فرهنگ ارایه داده و آن را به روش شناسی ویژه خود منتقل می کند. به باور گیرتز، فرهنگ نظامی از مفاهیم است که در قالب نمادها بیان می شود و به انسانها امکان می دهد با یکدیگر ارتباط برقرار کنند.

فرهنگ است که از میان نمادهای خود، جهان را در ذهن انسانها معنا دار کرده و آنها را قادر به شناخت و درک آن می کند. خود او در این زمینه می گوید: «مفهوم فرهنگ از نظر من، یک مفهوم معنایی است. من همچون ماکس وبر بر این باور هستم که انسان درون تاروپودهایی معنایی، که خود آنها را بافته، معلق است. به باور من، آن تاروپودها فرهنگ هستند و تحلیل آنها نمی تواند بر اساس یک علم تجربی و در جستجوی قوانین انجام گیرد. بلکه از طریق یک علم تفسیری و در جستجوی معنی انجام می گیرد. من به دنبال چنین توضیحی هستم.»

  • فرهنگهای درون یک جامعه

جوامع بزرگ اغلب خرده فرهنگها یا گروههایی از مردم با مجموعه رفتارها و اعتقادهایی را شامل می شوند که آنها را از فرهنگ بزرگتر که بخشی از آن هستند، متمایز می کند.خرده فرهنگها ممکن است به واسطه سن اعضای آن و یا اختلاف بین نسلها، نژاد، طبقات و یا جنسیت متمایز شوند.

 منبع: روزنامه قدس