سیره‌ی عملی معصومان(ع) در برخورد با اطرافیان

منتشرشده در مدیریت اسلامی چهارشنبه, 12 خرداد 1395 00:00

رهبران دین(ع) به‌ویژه امیرمؤمنان حضرت علی(ع) علاوه بر اینکه توصیه و سفارش اکید می‌کردند که رهبران و کارگزاران، مواظب نزدیکان و اطرافیان خود باشند و به زیاده خواهی و امتیاز طلبیهای بی مورد آنان توجه نکنند و حتی به‌گونه‌ای رفتار کنند که توقّعات و انتظارات نابجا در خواص و اطرافیان به‌وجود نیاید، خود نیز نسبت به اطرافیان و نزدیکان خویش این‌گونه بودند. در این تلاش می‌کنیم تا سیره‌ی عملی معصومان(ع) به‌ویژه امیرمؤمنان حضرت علی(ع) در مرد رفتار با اطرافیان به تصویر بکشیم و مواردی از برخوردهای آن بزرگواران در مقابل زیاده‌خواهیا و امتیازطلبیهای نزدیکان خویش را مطرح کنیم:

 1. می‌دانیم که مقداری از زکات به کسانی پرداخت می‌شود که وظیفه‌ی جمع‌آوری آن را بر عهده دارند؛ بنابراین وقتی که آیه‌ی زکات نازل شد، عده‌ای از بنی‌هاشم نزد پیامبر(ص) آمدند و از آن حضرت خواستند که به‌خاطر خویشاوندی، مسئولیت جمع‌آوری زکات را به آنان واگذار کند، تا مقداری از زکات به آنها تعلق بگیرد؛ اما رسول گرامی اسلام(ص) با این کار مخالف کرد و تقاضای آنان را پذیرفت.

2. عبدالله بن جعفر بن ابی طالب، داماد حضرت علی(ع) به علی(ع) عرض کرد:

یا امیرالمؤمنان! دستور بدهید که به من کمک شود یا خرجی داده شود، به خدا سوگند، چیزی ندارم مگر آنکه مرکب خویش را بفروشم.

حضرت علی(ع) فرمود:

«لاوالله، ماأجد لک شیئتاً إلا أن تأمر عمک أن یسرق فیعطیک»

نه، به خدا سوگند، چیزی برای تو ندارم مگر اینکه بخواهی عمویت دزدی کند و به تو بدهد.

3. عقیل، برادر حضرت علی(ع) که در زمان خلافت آن حضرت به‌شدت فقیرو تنگ‌دست شده بود، خدمت امام علی(ع) آمد و تقاضای مقدار گندم کرد. حضرت علی(ع) در یکی از خطبه‌های خود، جریان را این‌گونه نقل می‌کند:

سوگند به خدا! همانا عقیل را دیدم که شدت فقیر شده و از من می‌خواست که یک من از گندم‌های شما را به او ببخشم؛ کودکان او را دیدم که از گرسنگی موهاشان ژولیده و رنگ‌شان بر اثر فقر دگرگون گشته ، گویا صورتشان با نیل رنگ شده بود. عقیل باز هم اصرار کرد و چندبار خواسته‌ی خود را تکرار نمود. من به او گوش دادم، خیال کرد که من دینم را به او می‌فروشم و به دلخواه او قدم بر می‌دارم و از راه و رسم خویش دست می‌کشم! (اما من برای بیداری و هشیاری او) آهنی را در آتش گداختم، سپس آن را به بدنش نزدیک ساختم تا با حرارت آن عبرت گیرد. همچون بیمارانی که از شدت درد می‌نالند، ناله‌ای سر داد و چیزی نمانده بود که از حرارت آن بسوزد. به او گفتم: ای عقیل! زنان سوگمند در سوگ تو بگیرند، آیا از آهن تفتیده‌ای که انسانی آن را از سر تفنّن سرخ کرده، می‌نالی؛ اما مرا به سوی آتشی می‌کشانی که خداوند جبّار، با خشم و غضبش آن را برافروخته است؟! تو از این رنج می‌نالی، من از آن آتش سوزان نالان شوم؟!

4. امیرمؤمنان حضرت علی(ع) پس از آنکه خلافت و ولایت را پذیرفت و زمام امور را به‌دست گرفت، مشغول تغییر و جایگزینی کارگزاران عثمان شد. طلحه و زبیر خدمت آن حضرت آمدند و گفتند: پس از رسول خدا(ص) در حق ما جفا شد؛ اکنون ما را در کار خود شریک گردان. حضرت فرمود: شما در نیرومندی و استقامت، شریک من و در ناتوانی و گرانباری، یاور من هستید.

برخی نقل کرده‌اند که امام علی(ع) فرمانداری یمن را به طلحه و یمامه و بحرین را به زبیر دارد؛ اما وقتی حکم فرمانداری را به آنان داد، آن دو گفتند: درحق خوشاوندی و صله‌ی رحم را بجا آوردی، خدا خیرت دهد؛ آن حضرت فرمود: زمامداری امور مسلمین را با حق خوشاوندی و صله‌ی رحم چکار؟! و حکم فرمانداری آن دو را پس گرفت. پس از این کار، آنان برآشفتند و گفتند: دیگران بر ما ترجیح دادی؟! حضرت فرمود: اگر حرص شما آشکار نمی‌شد، در مورد شما نظری داشتم.

5. دختر امیرمؤمنان حضرت علی(ع)،گردن‌بندی از بیت‌المال به عنوان امانت گرفت و ضمانت کرد در صورتی که خسارتی به آن وارد شود، جبران کند. وقتی که حضرت علی(ع) از این کار با خبر شد، به‌شدت ناراحت شد و با آن برخورد کرد. علی بن ابی رافع که در آن زمان، خزانه‌دار بیت‌المال بود، جریان را چنین بیان می‌کند:

من خزانه‌دار و کتاب علی بن ابی طالب(ع) بودم و در خزانه‌ بیت‌المال، گردن‌بند مرواریدی بود که در جنگ جمل به دست آمده بود. روزی دختر علی بن ابی طالب(ع) به من پیغام داد که شنیده‌ام در بیت‌المال امیرالمؤمنین(ع) گردن‌بند مرواریدی است و آن در دست تو است؛ دوست دارم که آن را به من امانت دهید تا در روز عید قربان با آن زینت نمایم.

به او پیغام داد که ای دختر امیرالمؤنین! آیا به صورت امانتِ مضمونه‌ی مردوده می‌خواهید؟ (یعنی امانتی که باید برگردانید و اگر از بین برود، شما ضامن آن هستید). فرمود: آری به صورت امانت مضمونه می‌خواهم و پس سه روز بر می‌گردانم. پس آن گردن‌بند را در اختیار ایشان قرار دادم.

روزی امیرمؤمنان(ع) آن گردن‌بند را دید و شناخت و به دخترش فرمود: این گردن‌بند چگونه به دست تو رسیده است؟ گفت: از علی بن ابی رافع، خزانه‌دار بیت‌المال امیرالمؤمنین، عاریه گرفته‌ام تا در عید با آن تزیین کنم و سپس به او برگردانم.

امیرالمؤمنان(ع) کسی را که به دنبال من فرستاد و من خدمت ایشان رسیدم. به من فرمود: ای پسر ابی رافع آیا به مسلمانان خیانت می‌کنی؟!

عرض کردم: پناه می‌برم به خدا از اینکه به مسلمانان خیانت کنم.

فرمود: چگونه گردن‌بند را که در بیت‌المال مسلمین بوده، بدون اجازه من و بدون رضایت مسلمانان، به دختر امیرالمؤمنین عاریه داده‌ای؟!

عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! ایشان دختر شما هستند و از من خواستند که آن را به صورت عاریه به ایشان داده‌ام و خود نیز از مالِ خودم آن را ضمانت کرده‌ام و بر من است که آن را سالم به جایش برگردانم.

فرمود: پس همین امروز آن را برگردان و مبادا که دیگر چنین کاری را تکرار کنی که در آن صورت، از طرف من تنبیه و مجازات خواهی شد!

سپس فرمود: سوگند یاد می‌کنم که اگر دخترم این گردن‌بند را به‌صورت عاریه‌ی مضمونه‌ی مردوده و نگرفته بود، همانا اولین زن هاشمی بود که به خاطر دزدی، دست او را قطع می‌کردم.

این سخن حضرت علی(غ) به گوش دخترش رسید، عرض کرد: ای امیرالمؤنین! من دختر تو و پاره‌ی تن تو هستم! پس چه کسی شایسته‌تر از من است که از این گردن‌بند استفاده کند؟

امیرالمؤمنین(ع) فرمود: ای دختر علی بن ابی طالب! خود را از جاده‌ی حق منحرف نکن؛ آیا همه‌ی زنان مهاجرین می‌توانند در این عید، با مثل این گردن‌بند خود را تزیین کنند؟!

علی بن ابی رافع میگوید:

پس گردن‌بند را از ایشان گرفتم و به جایش برگرداندم.

6. این شهر آشوب جریان دیگری در مورد عقیل، برادر حضرت علی(ع) آمد. آن حضرت به فرزندش امام حسن(ع) فرمود: لباسی در اختیار عموی خود بگذار.

امام حسن(ع) یکی از پیران‌ها و یکی از عباهای خود را به ایشان داد. وقتی که شب شد و زمان خوردن شام فرا رسید، عقیل دید که سرِ سفره فقط نان است و نمک.

گفت: غیر از این‌ها چیزی دیگری نیست؟

حضرت فرمود: آیا این‌ها از نعمت‌های خدا نیستند؟! پس سپاس فراوان خدای را.

عقیل گفت: چیزی در اختیار من قرار بده تا قرض خود را ادا کنم. خواسته‌ی مرا زود برآور تا از پیش تو بروم.

حضرت فرمود: ای ابایزید، قرض تو چه قدر است؟

گفت: صد هزار درهم.

فرمود: به خدا قسم که این مقدار را ندارم؛ اما صبر کن تا زمان سهم من از بیت‌المال فرا رسد؛ آن وقت آن را با تو به صورت مساوی تقسیم می‌کنم؛ و اگر لازم نبود که مقداری از آن را برای خانواده‌ی خود نگه دارم، همه‌ی آن را در اختیار تو می‌گذاشتم.

عقیل گفت: بیت‌المال در دست تو است و تو مرا به زمان دریافت سهم خود حواله می‌دهی؟ تازه! مگر سهم تو چقدر است؟ اگر همه‌ی آن را هم در اختیار من قرار دهی، مگر مشکل مرا حل می‌کند؟!

حضرت فرمود: من تو در بیت‌المال هیچ حقی نداریم، جز به عنوان دو مسلمان. این در بالای دارالاماره که  مشرّف بر صندوق‌های اهل بازار بود، اتفاق افتاد.

حضرت علی(ع) خطاب به عقیل فرمود: ای ابیزید! اگر از آنچه من می‌گویم ابا داری، به‌سوی یکی از صندوق‌ها (صندوق‌های اهل بازار) برو و قفل‌های آن را بشکن و هر چه داخل آن است بردار.

عقیل گفت: این صندوق‌ها چیست؟

  حضرت فرمود: در داخل آن‌ها اموال تجّار است.

عقیل گفت: آیا به من دستور می‌دهی که صندوق‌های مردم را که به خدا توکل کرده و اموال خود را در آن‌ها گذاشته‌اند، بشکنم؟!

حضرت فرمود: آیا تو مرا امر می‌کنی که بیت‌المال مسلمانان را باز کنم و اموال آنان را به تو بدهم؛ در حالی که آنان به خدا توکل کرده و بر آن اموال قفل زده‌اند؟! و اگر هم می‌خواهی شمشیرت را بردار و من هم شمشیرم را بر می‌بردارم و با هم به طرف منطقه‌ی «حیره»1 برویم. همانا در آن‌جا  تجّار ثروتمندی هستند؛ به آنان شبیخون می‌زنیم و اموال آنان را می‌گیریم!

عقیل گفت: مگر من برای دزدی به این‌جا آمده‌ام؟!

فرمود: از یک نفر بدزدی، بهتر از آن  است که از همه مسلمانان بدزدی!1

7. امام عثمان که صاحب فرزندی از امام علی(ع)بود نقل می‌کند:

بر علی وارد شدم در حالی که در برابرش گل‌ها میخکی دیدم که در حیات پاشیده بودند. گفتم: ای امیرالمؤنان! دسته‌ای از این گل‌ها را برای دخترم بده. آن حضرت با دستانش اشاره کرد که درهمی بده؛ چرا که این، مال مسلمانان است؛ وگرنه صبر کن که سهم ما از بیت‌المال برسد، تا دسته‌ای از گل‌ها را به دختری بدهم.

8. خواهر حضرت علی(ع) ام هانی، بر ایشان وارد شد. آن حضرت بیست درهم به او بخشید. ام هانی از برده‌ی آزاد شده‌اش پرسید: امیرمؤمنان به تو چقدر داد؟گفت: بیست درهم. ام هانی خشمناک برگشت. امام علی(ع) فرمود: خدایت رحمت! بازگرد. که ما در کتاب خدا، هیچ برتری و فضلی برای اسماعیل بر اسحاق نیافتیم!

منبع: کتاب مدیریت در اسلام