شما اینجا هستید: صفحه اصلیکتابخانهکوتاه و خواندنی

کوتاه وخواندنی

پادشاهی قصری زرنگار بنا کرد و سپس حکیمان و ندیمان را فرا خواند و گفت: آیا در این بنا عیبی…
روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از…
چوپانى به مقام وزارت رسید. هر روز بامداد بر مى‌خاست و كلید بر مى‌داشت و درب خانه پیشین خود باز…
لب ، مهمانخانه نيست که آدم‌ ها بياينددو سه ساعت يا دو سه روز توي آن بمانند و بعد بروندقلب…
گفتم: خدایا سوالی دارم! چرا وقتی شادم همه با من میخندند. ولی، وقتی ناراحتم کسی با من نمیگرید؟! جواب داد:…
علی كوچك بود، گاهی كارهایی می كرد كه اصلا مناسب نبود، حتی ممكن بود برای آقا ایجاد ناراحتی كند، ولی…
هنگامى كه قرار بود امام(ره) تشريف بياورند و ما در دانشگاه تهران تحصن داشتيم، جمعى از رفقاى نزديكى كه با…